دخملی مون چند روزی هستش که سرما خورده و مریض شده و اینقدر که
سر شیرین کاریهاش بوسش کردم منم مریض شدم و فعلا در حال جدال با ویروسها
هستیم . امیدوارم عسلکم دیگه مریض نشه و همیشه سلامت و شاداب باشه .
یک روز هم حسابی در حال شیطنت بوده دهنش میخوره به سنگ اپن آشپزخانه و داخل
لبش و بیرون لبش زخم شده بود وقتی رفتم خونه شون تازه این اتفاق براش افتاده بود
و حسابی داغ دلش تازه شد و بغلم گریه کرد و وقتیکه گریه اش تموم شد با یک قیافه
مظلوم بهم گفت عمه دیدی لبم چی شد ؟ اینقدر قیافه اش و لحنش معصومانه بود که
دلم براش ضعف رفت .
چند روز پیش خونه شون مهمون داشتند و داشتیم فیلم عروسی مامان و باباش رو
می دیدیم . یکی از دوستانمون ازش پرسید آریانا پس تو کجا بودی ؟
گفت من تو قلب مامانم بودم .







چند وقت پیش به باباش میگفت بابا بهم پول میدی ، باباش گفت برای چی
میخواهی گفت پول بده میخوام برم دانشگاه درس بخونم دکتر بشم .
وقتی میخواد از کسی قولی بگیره که کاری رو براش انجام بده یک خدا وکیلی به جمله
اضافه میکنه.
زمانیکه مامانش از دستش عصبانیه بهش میگه مامان چقدر بی اخلاق شدی








دوستان من مثل گندمند بعنی یک دنیا برکت
و نعمت نبودنشان قحطی و گرسنگی است 
و من چه خوشبختم
که زردی خوشه های گندم در اطرافم موج میزند 
مهربانی ات را قدر میدانم 
و آنرا در سیلوی جان نگهداری خواهم کرد

