
|
آریانا فرشته کوچولو | ||
|
بدون اشتباه صحبت میکنه . بعضی اوقات حرفهایی خوشمزه ای میزنه که آدم متعجب میمونه و دلش براش ضعف میره .
میگه علی کوچولو کیه ؟ میگه شوهرمه . حالا از اون روز تا حالا هر کی ازش میپرسه علی کوچولو کیه ، میگه شوهرمه . دستی دستی دخملی مون تو رویاهاش از حالا شوهردار هم شد.
زمانیکه اسمش رو صدا نمیزنیم مثلا بهش میگم عسلم ، عشقکم و ... میاد و ریلکس بهمون میگه من آریانام .
میکنم و متوجه شدم که تو بازیهاش با یک شخص مقابل خودش داره حرف میزنه و یا بهش خوراکی تعارف میکنه . برام خیلی جالبه چون بعضی از کارهاش زمان کودکی خودم رو زنده میکنه . ماشااله روابط اجتماعیش خیلی عالیه و خیلی خوب با همه صحبت میکنه حالا فرقی نمیکنه غریبه ازش سوال بپرسه یا آشنا و خیلی زود با شخص مقابل ارتباط برقرار میکنه حالا یا از نزدیک یا تلفنی . تا چیزی بهش میدیم حالا از یکه تکه نون گرفته یا خوراکی مورد علاقه و ... سریع تشکر میکنه و میگه دست درد نکنه ( دستت درد نکنه ) ، اون لحظه دلت میخواد قورتش بدی .
[ چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ٦:٤٠ ب.ظ ] [ سپیده عمه آریانا ]
بگیریم ولی به دلایلی نشد و قرار شد که انشااله در سال بعد جبران کنیم . تولدش رو در منزل مادربزرگم برگزار کردیم و قرار شد که جمعمون خانوادگی باشه و چند تا از دوستان نزدیک که در عید در دسترس بودند .
اومدند آریانا رو بیارند . از صبح هر چه دنبال یک کیک خوشگل و مناسب گشتیم متاسفانه چیزی پیدا نکردیم و چون همه چیز بدون تصمصیم و یهوئی بود . غذا رو هم از بیرون سفارش دادیم . و بلاخره بعد از کلی گشت یک کیک نسبتا مناسب و از روی ناچاری تونستیم تهیه کنیم .
باد کردن کلی فیلم داشتیم . که آخر هم چون دستگاهمون شکست ، و کمی وقت به تعداد کمی بادنک بسنده کردیم .
همگی یکی یک دونه فشفشه به دست منتظر اومدنش بودیم . وقتی اومد کلی سورپرایز شد و فقط از ذوقش میخندید و همه رو نگاه میکرد .
و شعر تولدت مبارک رو میخوند و همه رو تشویق به رقصیدن میکرد .
روی سقف کیک کلبه مانندش برمیداشت و میخورد . شب شب آریانائی بود دیگه و کسی حرفی نمیزد تا شادی قشنگش خراب بشه .
همه چیز اون شب براش جالب و تازه بود و با شیرین زبونیهاش از همه دلبری میکرد . و خلاصه اینکه جشنش حسابی به همه خوش گذشت و با این که کوچک و بدون برنامه ریزی بود ولی شب قشنگ و به یاد ماندنی شد .
ادامه مطلب [ چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ٥:٢٥ ب.ظ ] [ سپیده عمه آریانا ]
شب پیش آریانا موندم و صبح روز دوم دیدم که یکی داره نازم میکنه و میگه عمه بیدار شو ، اصلا نمیتونستم چشم باز کنم و با اینکه ساعت ٩ بود هنوز خوابم میومد ، هنوز کسری خواب و خستگی نیمه پایانی اسفند از تنم بیرون نیومده بود ، چون اوج ترافیک کاریمون روزهای آخر بود ، خلاصه دیدم که هی داره میگه عمه پاشو دیگه ، پاشو میخوایم صبونه بخوریم .
دختر خاله هام الهه و الهام ، دوست خانوادگیمون نغمه و حسین، مامان و بابای آریانا و آریانا گلی بودیم . تا شب خریدهامون رو انجام دادیم و وسایل سفرمون رو جمع کردیم و آریانا تا ساعت ٢ نیمه شب همچنان ما رو یاری میکرد تا بلاخره ٢:٣٠ خوابید و ساعت ٣ : ٣٠ نیمه شب راه افتادیم . ابتدای جاده بارندگی شروع شد و به کندوان که رسیدیم تبدیل به برف شد . همه هیجان خاصی داشتیم و اونجا آش داغی خوردیم و دوباره با احتیاط راه افتادیم جاده حسابی لیز و لغزنده بود . به نزدیک مرزنآباد که رسیدیم کاملا همه جا رو مه گرفته بود ، ساعت ٧:٣٠ صبح به چالوس رسیدیم . تا خود صبح به جز آریانا که تخت خوابیده بود همه بیدار بودیم و کسی چشم روی هم نگذاشته بود . بعد از چند جا گشتن برای اجاره ویلا بلاخره یک جایی دنج و خوب تو سلمانشهر پیدا کردیم .دخملیمون دیگه بیدار شده بود و از اینکه متوجه شده بود شمال هستیم حسابی ذوق میکرد . وقتی داشتیم ویلا رو تحویل میگرفتیم با صدای شاداب با اون آقا گفت سلام ملکم ( سلام علیکم ) . اون آقا هم با تعجب و خنده جوابش رو داد . همه از خنده ریسه رفتیم , خلاصه جا به جا شدیم و همگی خوابیدیم . خدا رو شکر آریانا با اینکه کل شب رو خوابیده بود . باز باهامون خوابید و همکاری لازم رو انجام داد .
بارانی و دریا طوفانی بود و دخملی که دریا رو دیده بود از ذوقش همش میرفت سمت آب و دلش میخواست آب بازی کنه . شب هم بساط کباب رو آماده کردیم و بعد اونهم کلی بازی کردیم از فوتبال بازی با توپ کوچک آریانا تا ورق بازی و بازیهای فکری و .... و حسابی خوش گذروندیم و ساعت ٣ شب خوابیدیم ، آریانا که اصلا دلش نمیخواست بخوابه و همچنان پایه بود . فردا همه ساعت ١١ از خواب پا شدیم و سریع آماده شدیم و رفتیم لب دریا و بعد از اون به سمت نمک آبرود راه افتادیم . جاده کاملا شلوغ و با ترافیک همراه بود و خیلی طول کشید تا به نمک آبرود رسیدیم . اونجا پس از صرف ناهار یک سری سوار تله کابین شدند و یک سری دیگه هم تو محوطه گشت زدیم و همچنان باران میبارید و هوا با وجود سردیش کاملا لذت بخش و تمیز بود و موقع برگشت به ویلا باز توی ترافیک سنگینی موندیم و دخملی از خستگی خوابش برده بود . دوبار رفتیم پلاژ متل قو و اونجا تخت اجاره کردیم و بساط چای و قلیان . تو پلاژ یکهو آهنگ بری باخ منصور رو گذشاتند و آریانا هم که عاشق این آهنگ کلی رقصید و قر داد و همه با حیرت بهش نگاه میکردند و براشون جالب بود . بعد از اون شام رو هم بیرون خوردیم و نزدیک دو به ویلا رسیدیم و باز مدتی رو بیدار بودیم و باز ساعت 4 نیمه شب خوابیدیم و آریانا باز هم نمیخوابید . انگار خستگی براش معنا نداشت .
رو در پیش گرفتیم و ساعت 11 پس از کمی خرید توی شهر راه افتادیم به سمت خونه و ناهار رو هم تو جاده بعد از سد خوردیم و نزدیک ساعت 5 از هم جدا شدیم . کلا سفر خوبی بود و کلی لذت بردیم و آریانا هم حسابی دخمل خوبی بود و فقط برای خوابیدن همکاری نمیکرد و با شیرین زبونیهاش توی سفر حسابی همه رو شارژ میکرد .
گذرونیدیم و 8 فروردین تولد دخملی رو با جمع کمی از دوستان و خانواده خونه پدربزرگم گرفتیم . البته قرار بود جشن مفصلی براش در نیمه پایانی فروردین بگیریم که نشد و انشااله سال آینده جبران کنیم . گزارش تولد رو تو پست بعدی براتون میگذارم و عکسهای سفر هم زیاد نبود ولی انشااله همون چند تا رو وقتی رسید در پست های آتی میگذارم . روز سیزده بدر هم به دامن طبیعت رفتیم و کلی لذت بردیم ، آریانا که از دیدن رودخونه کلی هیجان زده شده بود و همش دلش میخواست بره تو آب ، کلی با سنگ انداختن توی اب سرگرمش کردیم ولی باز راضی نشد . در آخر بغلش کردند و پاهاش رو گذاشتند توی آب حسابی از ذوق میخندید و کیف میکرد و خوشبختانه ایندفعه کمی رضایت داد .
عزیز بابت تبریکات سال نو و تولد آریانا بی نهایت ممنونم و امیداورم سال خوب و پر برکتی را توام با شادی و سلامتی و رسیدن به آرزوهای قشنگشون در پیش و رو داشته باشند .
[ چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ٦:٠٩ ب.ظ ] [ سپیده عمه آریانا ]
میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز از آسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا یه کیک خیلی خوش طعم ،با چند تا شمع روشن یکی به نیت تو یکی از طرف من الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم به خاطر و جودت به افتخار بودن تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی با یه گریه ی ساده به دنیا بله گفتی ببین تو آسمونا پر از نور و پرندس تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس تا تو هستی و چشمات بهونه س واسه خوندن همین شعر و ترانه تو دنیای ما زندس واسه تولد تو باید دنیا رو اورد ستاره رو سرت ریخت تو رو تا آسمون برد اینا یه یادگاری توی خاطره هاته ولی به شوق امروز می شه کلی قسم خورد تولدت عزیزم پراز ستاره بارون پر از باد کنک و شوق ،پر از اینه و شمعدون الهی که همیشه واسه تبریک امروز
[ دوشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ٢:۱۳ ب.ظ ] [ سپیده عمه آریانا ]
[ شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ٢:٢۳ ب.ظ ] [ سپیده عمه آریانا ]
|
||